عاقبت عشق

باز هم قصه دل قصه خون آلودست

دیده را چشمه اشکی است به غم بخشودست

این سکوت من و این ناله جانسوز منست

کز درون قفسه سینه دری نگشودست

خون دل خوردن و اندوه نشد چاره عشق  

چهره پر چین اثر رنج بر او مشهودست

کیست سیمین بدنی کو به خرامان میرفت؟

آنکه او حلقه زلفش دل ما بربودست؟

آه ازآن چشم و لب و چهره و مژگان بلند

وه نگه کن که مرا اشک همی فرسودست

دیدگانش به نظر بازی و مستی پیداست

خلق را برده عجب کین چه خمارآلودست

از دل خون شده ام نیست کسی را خبری

ای رها عاقبت عشق جنون مولودست 

روح مشوش

روحی مشوشم  و ز عشقش در آتشم

آسوده  کی توان که چو آتش به سوزشم

باری سکوت کرده و پنهان درون خویش

چون آب داغ از پی آتش به جوششم

نیکو نگر به سایه مژگان و ابروان  

وآنگه مرا ببین که خدای پرستشم

برهان تیشه و ره مجنون ودرد عشق

هر یک حکایتی است زعشق فروزشم

ای بی خبر نه خرقه رندان ترا سزاست

آهنگ عشق می شنوم غرق رویشم

مژگان و ابروان کمان خوش بهم شدند

تا بشکنند توبه مستی ی دلکشم        

سیمین عذار ماه دل انگیز روزگار

بنگر بر این رها که مدام است شورشم  

خیال یار

به شب تا صبح بیدارم زدردعشق بیمارم

ندارم هیچ  دلتنگی بجز دیدار دلدارم

تو‌ ای مرغ سحرگاهی نوای صبح کمتر گو

خیال یار از صوتت رود از ذهن بیدارم

در این‌خلوتگه خویشم مرا با تست پنداری

چنان لبریز از یارم ز جام‌عشق سرشارم

مزین جام‌چشمانش به مژگان خیال انگیز

رهایی نیست جانم را ز مژگان گهر بارم

چو قرص بدر نورانی شبیه ماه می مانی        

تویی تنها گل خوشبوی دشتستان گلزارم

اگر چون شمع گریانم ز هجر دوست  نالانم 

نگه کن میچکد اشکم ز  چشم سرخ خونبارم

رهنورد عشق

دیدم که با نگاهش از دیده دل ربوده

زین روست با خیالش شب تا سحرغنوده

مژگان وچشم و ابرو با پیچ های گیسو

در هم چنان تنیده مه صورتش ستوده

با آن همه غرورش سنگین دل ستمگر 

با یک نگاه شیرین زنگاردل زدوده

گر رهنورد عشقی ازدرد و رنج مگریز

بر بیکران پروازسیمرغ پرگشوده

پایان آرزوها آغوش مهر یار است

هر کو رسد به پایان برعرش سربسوده

عشقش چنان نشسته بر دل که بی تامل

آری رها به یادش هرشب غزل سروده 

طلوع ماه

به شب نشستم و گفتم چو مه طلوع نماید

ستاره فلکی هم به او خشوع نماید

تلولویی است از آن گونه های سیمینش

شب سیاه به پیشش همی خضوع نماید
کمان گرفته ز مژگان ستاره  بهرام

بیا ببین که شهابی به شب وقوع نماید

به شادی رخ او زهره ساز بر گیرد

دراین میانه مجلس طرب شروع نماید

ستاره ها چو به رقصند وشاد وچشمک زن
میان هردو لبش خنده ها شیوع نماید

نماز عشق که واجب بود به پیش رخش

رها به معبد عشق مهش رکوع نماید

سودای دل

پیدا شدی چون ماه نو بر دیده ناپیدای من

تا برزنی تک زخمه ای بر این دل شیدای من

رفتم که تا دوری مگر درمان نادرمان شود

از درد هجرت سوختم ای نو گل حمرای من

دستی به دل زآشوبها دستی به لب زافسوسها

با شمع همراهی کند چشمان باران زای من

پژواک نور چشمها برتارمژگان یک به یک

سازی زند برتاردل این سوز واین سودای من

غوغای هستی  کی شود مقهور اندوه و غمم

پیچد مگر در آسمان فریاد و غوغاهای من

اشکی که بر دامان رود گفتم مگر درمان شود

درد رها را کاینچنین ریزد ز مژگانهای من

بهار من

منم آن هزار بستان تویی آن گل گلستان

به سکوت کی توانم چو ببینمت به بستان

به سحر خروش برداشت چکاوکی به صحرا

که رسید گل به صحرا و کنون بود بهاران

به نسیم صبح مانی و تو بوی گل فشانی

چو گذرکنی به کویی همه در پیت شتابان

چو بهار رخ نماید گل سرخ هم برآید

همه معترف بهاران شده چون تویی نمایان

ز ره نظر نگاهی به رخش اگر فکندی

متحیرت نماید خم موی وچشم ومژگان

نه رها ز یاد اویم نه رها ز عشق اویم

منم آن وحید دوران که زهجرشد پریشان

عشق او

اشکم که ازدو دیده روانم ز عشق او

شادم که رَستم ازدل و جانم زعشق او

آمد بهارو من به خزانم نشسته ام

رسوای کوی و شهروجهانم زعشق او

افتاده ام چو مور به لغزنده کاسه ای

راه نجات خویش ندانم  زعشق او

مژگان شکست توبه رندان زعاشقی

مست نگاه و بسته زبانم ز عشق او

ما را ز خاک مهر و وفا آفریده اند

باری هماره درد کشانم ز عشق او

ما بردگان بسته چشمان دلبرش

توسن به دشت وکوه دوانم زعشق او

بیهوده می کشم به تنم بار زندگی

بادم میان کوه  وزانم ز عشق او

یادی نمی کند ز رها تا سحرگهی

باشد به اوج مستیش برسانم زعشق او