عاقبت عشق
باز هم قصه دل قصه خون آلودست
دیده را چشمه اشکی است به غم بخشودست
این سکوت من و این ناله جانسوز منست
کز درون قفسه سینه دری نگشودست
خون دل خوردن و اندوه نشد چاره عشق
چهره پر چین اثر رنج بر او مشهودست
کیست سیمین بدنی کو به خرامان میرفت؟
آنکه او حلقه زلفش دل ما بربودست؟
آه ازآن چشم و لب و چهره و مژگان بلند
وه نگه کن که مرا اشک همی فرسودست
دیدگانش به نظر بازی و مستی پیداست
خلق را برده عجب کین چه خمارآلودست
از دل خون شده ام نیست کسی را خبری
ای رها عاقبت عشق جنون مولودست