یلدا

امشب ز حسرت دل خود درد ميخرم

یلدا منم که بی تو شب و روز بسپرم

ياران به اشتياق تو يلدا كنار هم

بنشسته اند و من نگرانم كه بگذرم

خورشيد از وراي سياهي گذر كند

سرماي روزگار سپيدي  كند سرم

دوري مكن زمن كه يكي درد جانفزاست

شوق وجود تست كه من خاك اين درم

خورشيد رخ ز جانب خاور نموده است

گويي كه ديده را به رخت شد مصورم

اي جانفزا تولد مهر دو باره اي

آبي زلال؟ تو چيستي؟ بگوتا كه بشمرم

ميرفت تا كه مهر دهد جان به رستني 

رستن نماد چون تو گلي تازه و ترم

بنشسته  وه  "رها"  شب يلدا به انتظار 

بيچاره من كه از غم دوران مكدرم

مه نو

فروغ دیده من نو مه رسیده من

نشسته پرتوعشقت بیا به دیده من

به شادباش قدومت به پایکوبی ورقص

نشان دهد به من اقبال خوش دمیده  من

حدیث بت شکن و مه جبین سارایی

به نقش می زند این قصه شنیده من

به شادی وطرب وچنگ وخنده ومستی 

گذشته شب به من و دلفریب شیده من

هزار مرغ به بستان آرزو به سخن 

که امشب است نگارم به برکشیده من

هوای عشق تو درآسمان پویایی است

که پر کشیده به سویت سحرسپیده من 

"رها" به یمن وصل توای ماه پرتوافشانم

سخن به مدح بگوید مه دمیده من   

آه

رهروان رهت ای دوست به این حلقه درند

جملگی سجده کنان مست به محراب روند 

دل ما برده ای ای دلبر جانانه ما

بی توای دوست جهان جمله اسیران غمند

عاشقان شیفته دیدن روی چو مهت

جان شیرین به نگاهی ز تو از دست دهند

پرتو ماه ز رخسار دل انگیز تو بود

ناز بفروش در این حلقه بسی ناز خرند

به لب لعل و دو چشمان سیاه وقد سرو
به کمانی  که کشیدست و دوابروی خمند

زده ای فتنه به جانم به یکی آتش عشق
دل به زندان تو در بند به گیسوی کمند

بیخود از خود دگر امید رهایی نبود

سرنوشتی است که با جان و دلم زد پیوند

آه از آه "رها" در سحر رستاخیز

همچو صوری است که از بهرمکافات دمند

درس محبت

مژگان سیاهت به دلم تیر نشاندست

زلفت به نسیم سحری مشک فشاندست

لبخند از آن لعل فریبات چو قند است

شیرینی لبخند نگاهت ز دلم غم برهاندست

ای جان به فدای قدمت بر سرمن نه

اوخ که غمت بر دل من غصه فکندست

دلباخته ام شیفته ام شوق تو دارم  

زآنروز که آتش به دلم شعله  نشاندست

سرکش نشود رام به دست دگرانی  

این توسن عشق ازهمه گیتیش براندست

در محضراستادی عشقت به شب و روز

کس درس محبت چو"رها" نیک نخواندست 

نقش مبهم

آرزوهایی که در دل داشتم

در خیال خویشتن انگاشتم

بس زلالی در سراب زندگی

خشت خامی پخته اش پنداشتم

عمررا بیهوده از کف داده ام

بذر عشقش در دلم می کاشتم

من خمار آن نگاه دلکشش

در فراقش زخم بردل داشتم

در گذرگاهی که نامش زندگی است

بی سبب گامی سبک برداشتم

عاقبت درچهار راه سرنوشت

پرچم تسلیم برافراشتم

دیگر اکنون برغبار شیشه ها

نقش مبهم از" رها" بگذاشتم

در پی عشق

باز غرق تو بود ذهن و همه افکارم

بحر عشقی تو وموج است درآن پندارم

عمر بگذشت و نشد پخته صفات خامم

شادی عشق ندیدم ز غمش بیزارم

در پی عشق  دلم یک نفس آرام نداشت

عاقبت خسته و درمانده از این پیکارم

وصف زیبایی او در نظرم جلوه نمود

خواب بر چشم ندارم همه شب بیدارم

هر چه گفتند زمانی به عبث بود وگذشت

وین سبب شد که دگردل به کسی نسپارم

هر چه درد است به جان می کشم از دوری او

من  عجب ازتن خویشم که پر ازاسرارم

گرچه او تک گل سرخی است به بستان وجود

کاش می شد که اجازت دهد او دیدارم 

عشق تو

مرا که عشق تو شیدا و شادمان کردست

زشادی رخ زیبات دل جوان کردست

بنازم آن نگه شاد و ابروان بلند

که نغمه بر لب مستان آن لبان کردست

منم که ناز و عتابت به عالمی ندهم

تو ای نگار دل افروز دل ضمان کردست

دوای عشق نداند کسی ودرمان نیست

مگر رواق ابروی معشوق گرکمان کردست

فراق می کشدم بر من این روا نبود

هماره غصه وغم، اشکها روان کردست

منم رها که به عشق تو دل سپردم و آنک

به دام مرغ گر افتد قضا چنان کردست