ارزوها
آرزوهایی که در سر داشتم
خام بودم شک یقین پنداشتم
من نهال عشق را پرورده ام
دست ازخودخواهیم برداشتم
تک نهالی زیب هرمنزلگهی
در دل خاک وجودم کاشتم
در میان تند باد زندگی
قامتی چون کوه بر افراشتم
ناگهان ناقوس قلبم زنگ خورد
سر به سودای جنون بگذاشتم
عشق را از یک نگه دانسته اند
من زمژگان سیه انگاشتم
تا به تاراج زمان دل را دهم
در دلم کوهی ز غم انباشتم
تا بماند نامه ای ازرنج عشق
شعرپر اندوه و غم بنگاشتم