ارزوها

آرزوهایی که در سر داشتم

خام بودم  شک یقین پنداشتم

من نهال عشق را پرورده ام

دست ازخودخواهیم برداشتم

تک نهالی زیب هرمنزلگهی

در دل خاک وجودم کاشتم

در میان تند باد زندگی

قامتی چون کوه بر افراشتم

ناگهان ناقوس قلبم زنگ خورد

سر به سودای جنون بگذاشتم

عشق را از یک نگه دانسته اند

من زمژگان سیه انگاشتم

تا به تاراج زمان دل را دهم

در دلم کوهی ز غم انباشتم

تا بماند نامه ای ازرنج عشق

 شعرپر اندوه و غم بنگاشتم

اشک روان

اشکم از دیده روانست چو باران امروز

قصه غصه دلهاست فراوان امروز

دوری و هجر شنیدیم و ندیدم به چشم

چشمم  ازدوری او قرمز وگریان امروز  

سوختم ازغم و خاکستری ازمن برجاست

می کنم چاک ز عشق تو گریبان امروز

خنده بر لب بنشان تا ببری غم ز دلم

ورنه می بگذرد امروز پشیمان امروز

عمرشایسته عشق و دل ودلدادگیست

گر نباشد به جهان جمله پریشان امروز

تا نگه بر سر و بر روی نگارین افتاد

دل سپردیم به چشمان و به مژگان امروز

ای عجب از دل بیچاره رها در ره عشق

میرود آب ز هر دیده چو باران امروز

زاد روز مه

گرچه از عشق تو خونین دل و خونین جگرم

سوزم از دوریت ای مه که چو شمع سحرم

زاد روز تو مهی سیم رخ و سیم تن است

ز ان که امروز به دل بسته و شوریده سرم

بسته بر گردنم ان زلف و دو گیسوی نگار

من نه انم که بدم در همه عالم ، دگرم

چشم بگشا که دل من به تمنای تو رفت

دیدم ان خنده لب را ز تو ای تازه ترم

به هوای تو گشودم پر و کردم پرواز

تا یکی بار دگر بینمت ای جلوه گرم

تا رها قصه عشق تو چنین می گوید

از غزل تا به غزل ابرو و مژگان نگرم

حقیقت عشق

رهروان راه حقیقت ز کجا می گذرد

مانده ام در شب و روزم به جفا می گذرد

تلخی میوه خامی است حقیقت به درست

گر شود خورده به درمان و دوا می گذرد

من که در راه تو از پای فتادم ای دوست

از چه این سلسله عمر خطا می گذرد

چشم با ابرو ومژگان چو مزین شده است

همگان گشته پریشان که  سبا می گذرد

چون ندیدیم وفا از همه یاران وفا

روز و شب مانده به محراب  دعا می گذرد

شمع شبهای سیه گرمی جانم بودی

رفته ای از بر و جانم چو شتا می گذرد

عشق را گر به حقیقت بشناسی بروی

از همین راه غریبی که رها می گذرد

مولود نو

آمد دوباره روز نو و روزگار نو

با تک تبسمی به لبش گلعذار نو

افتاده است سایه زمژگان به روی چشم

گردیده چشم، دیده مستی خمار نو

درب بهشت باز گشودست و خلقتی

بنموده است گل به چمن شهریار نو

این کودک نهاده به بالین زندگی

آتش کشیده بر دل مجمر شرار نو

گل میشود به عرصه دنیا پدید نیک

آری به یمن مولود گل شد بهار نو

من در میان سایه ویرانه خودم

شادم از آن که میرسد اکنون نگار نو

در کنج خلوتی که ندانم چه ناکجاست

بازم شکسته ام چو رها از قمار نو

یادم نکنی

 گرچه دانم نکنی در همه عالم یادم

من ز اشکی که ز دست تو بریزم شادم

نو گل گلشن جان مرغ غزلخوان منی

من ز عشق تو چنین واله و شیدا زادم

سوختن جان دلم رسم و ره عاشقی است

گشته ام خاک درت تا که دهی بر بادم

من به قربانی جانم به رهت مشتهرم

جان شیرین، مه من ، کوه کنم فرهادم

نرود تشنگیم گر که تو باشی آبی

تشنگی از تو چو روحم بَُوَدم  همزادم

تار مژگان تو شد موجب شیدایی من

نغمه عشق ،غزل، همچو رها سر دادم

عشق بیهوده

آمد به سر امید و کنون فصل  خزان است

افسرده درختیست که بی برگ و بران است

دلتنگم و افسرده زتنهایی خویشم

یکسان شده ایام به کامم که قران است

دل کندن و رفتن نبود چاره دردی

میمیرد از این غصه و افسوس جوان است

از رنج من و هیچکسش نیست ابایی

از روز ازل چرخ به این گونه روان است

درد دل خود را به که گویم که پسندد

شرح غم و هجران نتوان گفت گران است

احوال جماعت نگری گر به تعمق

از مردم چشمت گذری چشم چران است

می سوزد و پامال کند عشق و وفا را

از چیست که اینگونه رها دل نگران است

امید بیهوده

دیری است که بیهوده امید ثمری هست

کار پدر دهر فقط فتنه گری هست

رفتم که نماند ز من ار خاطره ای هست

فرماندهی جام جهان  با دگری هست

شب آید و دانند که پاینده نماند

شک نیست که هر تیره شبی را سحری هست

آوای دل و مرغ سحر هر دو غم انگیز

گر مانده ز شادی بنما گر اثری هست

گر بگذرم از این سفر خواب و خیالی

گویند که در راه عدم همسفری هست

بنیاد جهان آمدن و سوختن ماست

آتش چو کشد شعله ز روی شرری هست

پایان برم این دفتر و سوزم ورقش را

در کار رها نیست رها بسته دری هست

از یاد رفته

بر من گذشت روزی کزخاطرتو رستم  

باور نمی توان کرد از خویشتن گسستم

اشکی نشسته بر چشم اندوه بر نگاهم

تنها به گوشه ای در زندان خود نشستم

از یار جزوفایی وانهم نمی توان خواست

از خاطرش چو رفتم در بر جهان ببستم

پایان سرگذشتم با نقطه ای سر آمد

این آه اتشین خو سوزاند جان و رستم

با قصه های شیرین دلداده های دیرین 

جام می و شرابی هر توبه ای شکستم

آخر به روی ماهت مژگان و زلف تارت

سیمین عذار زیبا از دوریت بخستم

افتاده ام به راهی کز آن گریز نتوان

کو چاره ای از آنم من دشمنم پرستم

پایان راه آخر از دست شد رها سر

آری منم پریشان گویی که مست مستم

رهرو عشق

من هوس باز و هوس رانم و دنیا هیچ است

بسته زلف نگاری شده  خم در پیچ است

عاقبت خنده گل حرمت بلبل را برد

گشته رسوای جهان عاشق گل پاپیچ است

حیف از این عمرکه بیهوده به یغما رفتست

حیف از این راه که کوتاه و بسی مارپیچ است

زندگی بطری ودکاست که نتوان نوشید

گویی آنست که بر درب سرش سرپیچ است

من چو دیدم صف مژگان به لب نازک چشم

عاشق  روی مهی گشته درونش زیچ است

پختگی خواهد اگر طالب عشق و خردی

در ره عشق رها رهرو خام و گیچ است

پاکی عشق

افتاده ام به راه تو ای شهریار عشق

اکنون منم  به کوی تو جان رهسپارعشق

آرام جان من تو شدی ای بلای جان

در جستجوی روی توام در دیارعشق

آیید و بند بر سر و دستان و پا زنید

مجنون نشسته بر سر کوی نگار عشق

ای عاشقان مرا به توبه قسم کی توان خورم

در راه عشق رفته  شدم  بیقرار عشق     

مریم صفت به چشمه بشویید چشم را

تا روشنی دهد به نگه  انتظار عشق  

مژگان و چشم هردو بهم خوش نشسته اند

تا گشته اند شهره به بنیانگذار عشق

آواز عشق شعر رها وه که جانفزاست

آری به یمن پاکی عشق اعتبارعشق