دیری است که بیهوده امید ثمری هست

کار پدر دهر فقط فتنه گری هست

رفتم که نماند ز من ار خاطره ای هست

فرماندهی جام جهان  با دگری هست

شب آید و دانند که پاینده نماند

شک نیست که هر تیره شبی را سحری هست

آوای دل و مرغ سحر هر دو غم انگیز

گر مانده ز شادی بنما گر اثری هست

گر بگذرم از این سفر خواب و خیالی

گویند که در راه عدم همسفری هست

بنیاد جهان آمدن و سوختن ماست

آتش چو کشد شعله ز روی شرری هست

پایان برم این دفتر و سوزم ورقش را

در کار رها نیست رها بسته دری هست