امید بیهوده
دیری است که بیهوده امید ثمری هست
کار پدر دهر فقط فتنه گری هست
رفتم که نماند ز من ار خاطره ای هست
فرماندهی جام جهان با دگری هست
شب آید و دانند که پاینده نماند
شک نیست که هر تیره شبی را سحری هست
آوای دل و مرغ سحر هر دو غم انگیز
گر مانده ز شادی بنما گر اثری هست
گر بگذرم از این سفر خواب و خیالی
گویند که در راه عدم همسفری هست
بنیاد جهان آمدن و سوختن ماست
آتش چو کشد شعله ز روی شرری هست
پایان برم این دفتر و سوزم ورقش را
در کار رها نیست رها بسته دری هست
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 0:48 توسط وحيد عطارد
|