درخت شکسته
شکسته ام چو درختی که پیرگشت و کهن
نباشدم دگر از شاهدان شهره سخن
قسم به چشم و نگاه تو ای کمان ابرو
نشسته ام به تماشای قامتت به چمن
ندیده هیچ نگاهی چو پرتو نگهت
بهار گل شده پیدا به باغ یاس و سمن
به باغ و دشت بود از گلان فراوانی
ولیک نیست گلی این چنین به هرگلشن
بیا که بی تو نباشد ستاره ای به شبم
دو چشم من بود از دیدن رخت روشن
گرفته ای زمن اکنون نگاه و مژگان را
ز اشک می کنم اینک به توده ها خرمن
هوای عشق تو روزی رها به مستی برد
کنون زرنج وغم افتاده است درمدفن