درخت شکسته

شکسته ام چو درختی که پیرگشت و کهن

نباشدم  دگر از شاهدان شهره سخن

قسم به چشم و نگاه تو ای کمان ابرو

نشسته ام به تماشای قامتت به چمن

ندیده  هیچ نگاهی چو پرتو نگهت

بهار گل شده پیدا به باغ یاس و سمن

به باغ و دشت بود از گلان فراوانی

ولیک نیست گلی این چنین به هرگلشن

بیا که بی تو نباشد ستاره ای به شبم

دو چشم من بود از دیدن رخت روشن

گرفته ای زمن اکنون نگاه و مژگان را

ز اشک می کنم اینک به توده ها خرمن

هوای عشق تو روزی رها به مستی برد

کنون زرنج وغم افتاده است درمدفن

جبین دوست

هزار راز در آن چشم و صورت مهروست

نگر به عشوه و نازش که او بهشتی خوست

خم ظریف به مژگان نهاده  تا که شود     

نگه چو ناب می ای کاندرون جام سبوست

مشام خوش بنوازد پراکند گیسو

که بوی طره مویش چو نسترن خوش بوست

نهاده ام به لبش بوسه تا جوان گردم

که راز و رمز جوانی درون بوسه اوست

دهند وعده مرا حوریان و جنت عدن

نخواهمش که نباشد دگر که طرفه هموست

طلوع صبح تویی ای فروغ رخشانم

که نیست روشنی مهر چون جبین تو دوست

منم که پیش رخت سجده ها کنم به نماز

مرا به خلوت تنها نشانده ای ز چه روست

رها تحمل دوری کند به رنج و عذاب

همی بدان که شکنجم ز دست تو نیکوست

سختی ایام

به سختی بگذرد ایام نمی بینم صوابی را

در این عزلتگه جانان ندارد کس ثوابی را

ببار ای اشک ازچشمان چو باران بهارانی

ز هر کس پرسم ازچیزی نمی گوید جوابی را

سکوت دلپذیری نیست دهان بستن و خاموشی

ز درد خویشتن اگه نباشد گرسنباشد مرعذابی را

نوای زندگی سرد است دراین سرداب نمناکم

سرودی نیست از مرغی بجز آنهم غرابی را

چه گویم از نوای عشق بی فرجام  بی درمان

بسان تشنه ای باشد حریص جرعه  آبی را

مرا با پرتو چشمان ومژگان هست پیوندی

که می بینم به شبهایم فروغ ماهتابی را

بیا ای عشق مجنونی مرا ازخویش کن لبریز

چو نوشم از لب جامش یکی ناب شرابی را

بیابان دلم را نیست حتی خار جانسوزی

امید و آرزوهای  رها باشد سرابی را

نهال عشق

نشسته بود سحر شبنمی به برگ گلی

چنان نمود که برگونه ایست اشک دلی

سحرکه طاقتم از دست رفت صبر نماند

شکسته بود دلم را به ضرب سنگدلی

نشسته قطره اشکی به نوک مژگانی

درخشد او به مثل چون ستاره زحلی

بگفتمش که تو ماهی قمر بدور تو گشت

تویی ترنم هر صوت دلکش ازلی

درون من خرد و عقل و دل درآویزند

مرا کشیده ای اکنون به جنگی وجدلی

ندانم این چه بود رسم عاشقی کشتن   

که شهره اند حبیبان به مهر وساده دلی

گذار من به ره چشمت ار فتد روزی

عیان دهان بگشایم بگویمت غزلی

نهال عشق رها همچو طفل بی گنهیست

نیاز طفل به ناز است و بوسه وبغلی

ماه و خورشید

افتاده ام به دام تو ای ماه شیده ام

زیبا رخی مثال تو هرگزندیده ام

نازم به نازت ای مه زیبای شید وش

نازت به جان گرفته ونازت خریده ام

خون می چکد ازآن لب گلگون تازه ات

آوای عشق زان لب شیرین شنیده ام

ای آرزوی خفته و پنهان درون من

سیمرغ بوده ام به هوایت پریده ام

اری لطیف همچو نسیم سحرگهی

بر من گذر که وحشی ازخود رمیده ام  

رنگین کمان عشق به هرسوی اسمان

باران شدم برای تو شادان کشیده ام

مژگان و چشم گشته فریب دل رها

من رنج دوری وغم عشقش چشیده ام  

نسیم عشق

ایام سخت می گذرد بی تو کی توان

آسودگی گرفت از این درد بیکران

بر  من روا کجا بود این غم زدوریت

کی بوده ام برابرت ای عشق، سرگران

مجنون صفت به چهره لیلا نگه کنم

بنشیند از وجاهت رخ خنده بر لبان

آوای عشق همچو نسیمی است دلنواز

بر هر که می وزد به گهی می شود جوان

باران زعشق بر سر و رویم ببارهان

آسایشی پذیرم از این درد بی امان

گویند عشق راحت و زیبایی و خوشی است

اری  زدست  تیر ز مژگان به قلبمان

سوزی نشسته بر دل وجان رها بگوی

کی می توان گریزم از این درد بیکران  

حدیث عشق

نشسته اند به کنجی خیال می بافند

حکیم و عاقل ودانا جوال می بافند

رموز عشق ندانند و راز هستی را

نخورده ناب شرابی وحال مستی را

گمان کنند که هستی نهایتی دارد

و یا که هستی دنیا بدایتی دارد

درون حلقه چرخ بلند می چرخند

ندیده اند حقیقت بدور خود گردند

حکایتیست اسفناک قصه بشری

خیال و وهم و گمان وسراب ودربدری

نگر به حلقه چشم و ردیف مژگانش

زعشق کشته مگر، می کنند درمانش

حدیث عشق حدیث یگانه دنیاست

بیا رها که حقیقت زعشق نامیراست

چشم براه

 دلم هوای تو دارد هوای چشم و نگاهت

نشسته ام به رهت با دو چشم، چشم براهت

فدای ان لب شیرینت ای نگار دل انگیز

بمیرم از غم و دردت بسوزم از تش آهت

نگار من که یکی گلعذار سیم تنی

به دام می کشیم با کمند زلف سیاهت

نیاز من به تماشای ماه در شب تار است

به من نما به شبی پرتویی زصورت ماهت

شکسته ام تو مخواه این دل آبگینه تست

مرا بگیر به آغوش در پناه پناهت

عجب از آن لب ودندان ودیدگان ودهانت

ندیده ام صنمی اینچنین به حسن و وجاهت

ر ها نشد دلت آرام کن نگه به سوی نگارت

نشسته سایه مژگان چه خوش به روی نگاهت