اشک روان

هر دانه اشکی که ز هر دیده روان است

داغیست و آهیست که در سینه نهان است

امواج خروشان دلم صبر ندارد

پیوسته براین سینه  من پتک زنان است

گاهی که هویدا شود آن چشم و مژگان

در حدقه روان چرخد و بس چشم چران است

دل می برد آن علت بیماری و حرمان

ابروش فریبنده و زیباست کمان است

گر بگذرد از کوچه و هرکوی هزاران

از هر جهتی خسته و دلداده دوان است

امروز دگر نیست دلی گشته پریشان

سرها به گریبان بلا درد کشان است

آرام نمی گیرد و چهرست پر از چین

زاندوه دو چشمان رها اشک فشان است

تاب

گفتم دگر به دیده و جانم نخانمش  

کی تاب آورد دل  تنگم  نبینمش

بستان آرزوست فراوان ز هر گلی

برشاخه ای شگفته گلی می نچینمش

چشمان ابریم مترصد به بارش است

آرام می گریزد از این چشم نم نمش

شب تا سحرز سوز دلم آه می کشم

بر گونه ام نشسته سحریک دوشبنمش

خواهم شدن ز خویش برون تا مگرشبی

سوزم بسان شمع و کنارش  نشینمش

چون بگذرد رها ز تن و جان خویشتن

بر خاک او گذشته و اشکی فشانمش

بیمار عشق

بیمار عشق را به دوا کی شفا دهند

آن به  که عشق او به وفایی بها دهند

وقت سحر نوای خوش از باغ  میرسد

صوت چکاوکان به هوا هم صفا دهند

کوتاه دست مردم نادان ز دامنش

ازعشق کو به اهل وفا آن سزا دهند

افسرده ام ز جور زمان می کنم سکوت

باشد که درد عشق به یادی دوا دهند

دراین سراب گم شده در دشت زندگی

کو تشنه ای به جرعه آبی عطا دهند

مژگان به دور چشم نشیند به گونه ای

زیبایی دو دیده او را غنا دهند

عشقت رها نگین درخشان هستی است

با مهر می توان که وجودش جلا دهند

نقش تو

نقش تو در آینه دل نشست

روی لبم خنده به یکباره بست

صورت زیبای تو در دیده ام

نقش و نگاری است پسندیده ام

سینه من  زآه گران سوخته

لیک دهانم به سخن دوخته

عشق من ای یار دلارای من

بوی تو آن عنبر سارای من

برده دل و دین رخ و چشمان تو

من به فدای خم مژگان تو

من نتوانم ز تو دوری کنم

صبر ندارم که صبوری کنم

بی تو نخواهم که کنم زندگی

این غم و این انده و این بندگی

زان می گلگون لبت مستیم

می دهدم بوسه تو هستیم

خنده بزن بر من دلباخته

ای که به قهرت به دلم تاخته

گوش کن این قصه عشق و وفا

چند کنی بر من بیدل جفا

گشته رها عاشق دل سوخته

با همه جور و جفا ساخته

نوید دولت

دیشب نوید دولت دیگر سروش داد

بانگی غریب زعالم بالا خروش داد

گفتند عاشقان نه زخاک زمینی اند

پیغام آشنا به دلی پر ز جوش داد

گفتا رها که عمر تو کوته مقدراست

برلوح سینه ات غم عشقی نقوش داد

در راه عشق بگذرم از جان خویشتن

گل را دهم به باد  که آن گلفروش داد

تشنه لب

رمضان است و من اکنون به لبت تشنه ترم

نیست می در کف و جامی به دل آشفته سرم

بسته ام لب به سکوتی که پر از فریاد است

دل شکستنست زمجنونی و سرگشته ترم

جان فدای لب شیرین که کشد فرهادش

مرغ تنهای قفس مانده بی بال و پرم

قلم عشق نوشتست به تنهایی من

وصف سبزینه درختیست که بی باروبرم

می کشم آه و بسوزد دل خونین شده ام

نکند هرم نفس هام به دردی اثرم

غم و اندوه و پریشانی و حیرانی و درد

واژه هایی است که من در همگی مستترم

من رها بودم وعشق تو مرا بسته به بند

در ره عشق تو ای ماه همی دربه درم

وصف تو

صبحدم جلوه زیبایی توست

نور مه قصه رویایی توست

بوستان صبح به وجد آمده است

نغمه ها صحبت پیدایی توست

صوت بلبل به چمن وقت سحر

رقص گل شرح دلارایی توست

مست از بوی گل یاس و سمن

وصف عطرتو وگیرایی توست

میبرد دل خم مژگان بلند

جانفزا بر رخ دیبایی توست     

می کشم جور دو چشمان قشنگ

مست دل زعنبر سارایی توست

تیره شب شمع شب افروزتویی

دل گرفتار به رعنایی توست

عشق بیمار کند درمان کو

لوح دل نقش  فریبایی توست

آنچه کردست مرا زنده به عشق

نفس پاک مسیحایی توست

جان رها درغم عشقت سوزد

بسته زلف چلیپایی توست

غرق غم

خسته از جور زمان رنگ و ریا بغض وفریب

نکنم شکوه ز دشمن  ز تو اینست غریب

سرگران بودم و شادی فراوان بودند

بس نپایید که پیدا شده یک عشق عجیب

با نگاهی دل و دین برد به یغما روزی

چند سالی به هوای نفسش بود شکیب

عاقبت عشق به بیماری و دردش آورد

درد درمان نشود  با دم و داروی طبیب

من کنون غرق غمم منتظر اشک ز چشم

ریزد از گونه به دامن چو یکی سیل مهیب 

بسته ام چشم و مژگان چو یکی تیغه تیز

میزند داغ به چشمم و به دل هم آسیب

گفتمش خسته رها عشق تو بی همتاییست

چند نالی ز رقیبان که یکی نیست رقیب

هر کسی قسمت خود با دل خود می خواهد

لیک در بحرجهان موج غمت گشت نصیب

راه حقیقت

افتاده ایم بیهده در دست سرنوشت

کوآنکه جمله ای به سرلوح ما نوشت

بر حسب خلقتی به زمین پا نهاده ایم

دستی نبد که آب و گل ما بهم سرشت

حالی که نیست غصه و اندوه آخرت

بیهودگیست صحبت دوزخ و یا بهشت

از بحث اختیاربرون نیست زندگی

خواهی بساز خانه ای ازعشق یا زخشت

در نزد خلقت ازوجود تفاوت گواه نیست

در ذهن ماست آنچه که زیباییست وزشت

در این میان که طاعت سنگست وآهنست

محراب طاعتت چه به مسجد و یا کنشت

باری رها گذر ز جهالت عبادت است

خوش رهرویی که پای به بتخانه ای نهشت

درد عشق

کسی دردم نمی داند ز چشمم کس نمی خواند

مرا دردی است بی درمان که بی درمان همی ماند

ز درد عشق می نالم بُود زهری و زهرآگین

نه تریافی نه دارویی ره درمان نمی داند

نشسته گوشه چشمم فرو اشکی نمی ریزد

از این درگاه بی سامان چرا توسن نمی راند

غم و اندوه را با عشق پیوندیست مالامال

رهایی زان نمی باشد به سامانیش نتواند

حکایتهای دورانها و دنیا جزنمایش نیست

عروس دهر را بنگر که مردم را برقصاند

رها شیدا و سرگردان زخود بیگانه وحیران

گهی اشگی گهی خنده، گهی دستی بیفشاند

حاصل عمر

میرود  تا که دهد سینه به باد

گیسو آشفته کند، دل آزاد

چشم ومژگان به عجب آمده اند

تا بسازند مهی از بنیاد

میخرامد به چمن سرو سهی

کی زمن می کند او هرگزیاد  

خرد وعقل کجا عشق کجا

نشود جمع به دنیا اضداد

زندگی تلخ و به یغما بگذشت

حاصلش صفربه جمع اعداد

درب دروازه خوشبخت کجاست

تا گشایم و کنم دل را شاد

دل سپردیم و ندیدیم وفا

اه از جور و جفا وبیداد

راه دلداگی و عشق رها

نیست جزقصه شیرین فرهاد

فراخنای سکوت

در این فراخنای سکوتم چه ناله ایست

فریاد و داد و شکوه وافغان واله ایست

اشکم نگر که از سرمژگان روان شدست

آری نشسته بر رخ گلکون چو ژاله ایست

پیوند صبح و باد صبا هر سحرگه ایست

بس تازگیست لیک به دل داغ لاله ایست

در هم تنیده حلقه  زلفش به صد هزار

برسر،شکنج گیسوی سنبل کلاله ایست

بر تارک فلک بدرخشد به تیره شب

امشب زنور گرد رخش حلقه هاله ایست

گفتم بگیرم از سر انده شراب از آنک

درمان درد عشق به جام و پیاله ایست

بیمار گشته از غم دوری او رها

گرشرح گوید ازغم و انده رساله ایست