اشک روان
هر دانه اشکی که ز هر دیده روان است
داغیست و آهیست که در سینه نهان است
امواج خروشان دلم صبر ندارد
پیوسته براین سینه من پتک زنان است
گاهی که هویدا شود آن چشم و مژگان
در حدقه روان چرخد و بس چشم چران است
دل می برد آن علت بیماری و حرمان
ابروش فریبنده و زیباست کمان است
گر بگذرد از کوچه و هرکوی هزاران
از هر جهتی خسته و دلداده دوان است
امروز دگر نیست دلی گشته پریشان
سرها به گریبان بلا درد کشان است
آرام نمی گیرد و چهرست پر از چین
زاندوه دو چشمان رها اشک فشان است