خسته از جور زمان رنگ و ریا بغض وفریب

نکنم شکوه ز دشمن  ز تو اینست غریب

سرگران بودم و شادی فراوان بودند

بس نپایید که پیدا شده یک عشق عجیب

با نگاهی دل و دین برد به یغما روزی

چند سالی به هوای نفسش بود شکیب

عاقبت عشق به بیماری و دردش آورد

درد درمان نشود  با دم و داروی طبیب

من کنون غرق غمم منتظر اشک ز چشم

ریزد از گونه به دامن چو یکی سیل مهیب 

بسته ام چشم و مژگان چو یکی تیغه تیز

میزند داغ به چشمم و به دل هم آسیب

گفتمش خسته رها عشق تو بی همتاییست

چند نالی ز رقیبان که یکی نیست رقیب

هر کسی قسمت خود با دل خود می خواهد

لیک در بحرجهان موج غمت گشت نصیب