غرق غم
خسته از جور زمان رنگ و ریا بغض وفریب
نکنم شکوه ز دشمن ز تو اینست غریب
سرگران بودم و شادی فراوان بودند
بس نپایید که پیدا شده یک عشق عجیب
با نگاهی دل و دین برد به یغما روزی
چند سالی به هوای نفسش بود شکیب
عاقبت عشق به بیماری و دردش آورد
درد درمان نشود با دم و داروی طبیب
من کنون غرق غمم منتظر اشک ز چشم
ریزد از گونه به دامن چو یکی سیل مهیب
بسته ام چشم و مژگان چو یکی تیغه تیز
میزند داغ به چشمم و به دل هم آسیب
گفتمش خسته رها عشق تو بی همتاییست
چند نالی ز رقیبان که یکی نیست رقیب
هر کسی قسمت خود با دل خود می خواهد
لیک در بحرجهان موج غمت گشت نصیب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 20:21 توسط وحيد عطارد
|