میرود  تا که دهد سینه به باد

گیسو آشفته کند، دل آزاد

چشم ومژگان به عجب آمده اند

تا بسازند مهی از بنیاد

میخرامد به چمن سرو سهی

کی زمن می کند او هرگزیاد  

خرد وعقل کجا عشق کجا

نشود جمع به دنیا اضداد

زندگی تلخ و به یغما بگذشت

حاصلش صفربه جمع اعداد

درب دروازه خوشبخت کجاست

تا گشایم و کنم دل را شاد

دل سپردیم و ندیدیم وفا

اه از جور و جفا وبیداد

راه دلداگی و عشق رها

نیست جزقصه شیرین فرهاد