باز هم قصه دل قصه خون آلودست

دیده را چشمه اشکی است به غم بخشودست

این سکوت من و این ناله جانسوز منست

کز درون قفسه سینه دری نگشودست

خون دل خوردن و اندوه نشد چاره عشق  

چهره پر چین اثر رنج بر او مشهودست

کیست سیمین بدنی کو به خرامان میرفت؟

آنکه او حلقه زلفش دل ما بربودست؟

آه ازآن چشم و لب و چهره و مژگان بلند

وه نگه کن که مرا اشک همی فرسودست

دیدگانش به نظر بازی و مستی پیداست

خلق را برده عجب کین چه خمارآلودست

از دل خون شده ام نیست کسی را خبری

ای رها عاقبت عشق جنون مولودست