دیدم که با نگاهش از دیده دل ربوده

زین روست با خیالش شب تا سحرغنوده

مژگان وچشم و ابرو با پیچ های گیسو

در هم چنان تنیده مه صورتش ستوده

با آن همه غرورش سنگین دل ستمگر 

با یک نگاه شیرین زنگاردل زدوده

گر رهنورد عشقی ازدرد و رنج مگریز

بر بیکران پروازسیمرغ پرگشوده

پایان آرزوها آغوش مهر یار است

هر کو رسد به پایان برعرش سربسوده

عشقش چنان نشسته بر دل که بی تامل

آری رها به یادش هرشب غزل سروده