بهار من
منم آن هزار بستان تویی آن گل گلستان
به سکوت کی توانم چو ببینمت به بستان
به سحر خروش برداشت چکاوکی به صحرا
که رسید گل به صحرا و کنون بود بهاران
به نسیم صبح مانی و تو بوی گل فشانی
چو گذرکنی به کویی همه در پیت شتابان
چو بهار رخ نماید گل سرخ هم برآید
همه معترف بهاران شده چون تویی نمایان
ز ره نظر نگاهی به رخش اگر فکندی
متحیرت نماید خم موی وچشم ومژگان
نه رها ز یاد اویم نه رها ز عشق اویم
منم آن وحید دوران که زهجرشد پریشان
+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 5:53 توسط وحيد عطارد
|