منم آن هزار بستان تویی آن گل گلستان

به سکوت کی توانم چو ببینمت به بستان

به سحر خروش برداشت چکاوکی به صحرا

که رسید گل به صحرا و کنون بود بهاران

به نسیم صبح مانی و تو بوی گل فشانی

چو گذرکنی به کویی همه در پیت شتابان

چو بهار رخ نماید گل سرخ هم برآید

همه معترف بهاران شده چون تویی نمایان

ز ره نظر نگاهی به رخش اگر فکندی

متحیرت نماید خم موی وچشم ومژگان

نه رها ز یاد اویم نه رها ز عشق اویم

منم آن وحید دوران که زهجرشد پریشان