با نگاهی پر ز حسرت

به دور دستها می نگرم

به آنجا که امید

در میان انبوهی مه آلود خاطره ها

رنگ می بازد

و آرام ارام محو می گردد

چشمها از دیدن می ایستند

گویی که ابرها از اسمان فرود آمده اند

و زمین را در هاله ای غلیط از دود

فرو کشیده اند

دیگرفکر هم پرواز نمی کند

و در کنج خلوت و تنهایی جمجمه

کز کرده نشسته و تسلیم بی فکری است

سردی رو به افرایش است

و شعله های گرم قلبها

رو به خاموشی مرگباری است

تسلیم به انچه نوشته اند

تسلیم به انچه گفته اند

و تسلیم به انچه خواسته اند.

و این است سرنوشت ما

در بیکران سراب مه آلود زندگی

 در دور دستهای بی کران

که امید نیز خیالی بیش نیست